داستان با این جملات آغاز میشود:
"رابرت از خواب دیدن خسته شده بود. با خودش گفت: "همیشه وقتی از خواب بیدار میشوم خنگ به نظر میرسم."
بعضیوقتها خواب میدید که ماهی زشت بزرگی قورتش داده است. حتی بعد از اینکه از خواب بیدار میشد، باز هم بوی گند ماهی را حس میکرد. یا اینکه خواب میدید از سرسرهای بیپایان به سرعت سر میخورد و هر چقدر هم فریاد میزند که بایست! یا کمک! به سر خوردن ادامه میدهد و در نهایت خیس عرق از خواب بیدار میشد.
هروقت دلش چیزی میخواست خوابهایش به او کلک میزدند و دستش میانداختند.
یکبار دلش دوچرخهی مسابقهی 28 دنده میخواست. خواب دید که دوچرخه در زیرزمین منتظرش است. خوابش خیلی دقیق و با جزئیات بود. دوچرخه به رنگ بنفش متالیک بود و کنار قفسهی نوشابهها پارک شده بود. او حتی رمز قفلش را هم میدانست: 12345. آن رمز را که دیگر یادش بود! خب، نیمهشب با اینکه گیج خواب بود و لباسخواب بر تن داشت تلوتلوخوران به طرف زیرزمین رفت، آنجا، کنار قفسه نوشابهها، چیزی جز یک موش مرده ندید! باز هم اشتباه کرده بود ..."