فصل اول کتاب با این جملات آغاز میشود:
"گماشته جلوتر از من به اتاق کناری میرود. با نور سوسوزنندهی شمعها و کرباسهای قیراندودی که برای پوشاندن پنجرهها گذاشتهاند، این مکان دلگیرتر هم شده است. گنجهای به پهلو افتاده و آینهاش خرد شده، تشکِ نیمکت شکافته شده و محتویاتش بیرون ریخته، کشوهای شکسته روی زمین هستند. روی دیوار پرترهای از رئیس خانواده به دیوار آویخته و به شکل اسفباری با گلوله سوراخسوراخ شده است.
پسرم، معتصم، مسئول دفاع از سرت بود که برای مقر نیروهایم، مدرسهای را وسط ناحیهی 3 انتخاب کرد. دشمن تصور میکرد که من جایی، در قصری مستحکم مخفی شدهام و نمیتوانم با شرایط سخت بسازم. هرگز به ذهنشان خطور نخواهد کرد که ممکن است من در جای افتضاحی مانند اینجا باشم. کِی آنها فرواموش کردند که من بادیهنشیم، ارباب فروتنان و فروتنترین اربابان؟ که میداند چطور میشود با سادهترین چیزها در آرامش بود و در تپههای شنی لخت آسود؟ ..."