فصل اول کتاب با این جملات آغاز میشود:
"من، احمد خیامی، آنطور که در شناسنامهام نوشته شده در سال 1303 در مشهد به دنیا آمدهام. تاریخ تولدم حتی در گذرنامهام روز و ماه ندارد و در آن فقط سال 1924 ثبت شده است. چون پدر و مادرم سواد خواندن و نوشتن نداشتند، تاریخ دقیق ولادت مرا در جایی ثبت نکردند. در واقع، آنها تاریخ تولد هشت تن از ده فرزندشان را مکتوب نکردند و از روز و ماه و سال تولد آنها اطلاع دقیقی در دست نیست. مادرم یک بار در موردم گفته بود که در زمستان به دنیا آمدهام و بدینترتیب در نخستین سفرم به اروپا دهم دسامبر 1924 را تاریخ تولدم تعیین کردم.
در آن روزگار، کودکان ما ارزش و شخصیت بچههای امروزی را نداشتند و آمدن و رفتن انسانها آنگونه که باید مهم نبود. نه جشن تولدی برای کودک میگرفتند، نه شمعی به این مناسبت روشن میشد و نه هدیه و بوسهای در کار بود - هرچه بود، کودکی به دنیا میآمد و چند سالی شیر مادر یا دایه را میخورد و بعد هم پسرها تا پنجششسالگی در کوچههای خاکی با بچههای همسنوسال خود بازی میکردند ..."