درباره كتاب 'حالا دور دخترهاست':
در شهر باکمن قرار است جشنوارهی توتفرنگی برگزار بشود و همهی بچهها در این مورد هیجانزده هستند، حتی برادران هاتفورد و خواهران مالوی.
کارولین دلش میخواهد به عنوان ملکهی این جشنواره انتخاب شود. بنابراین تلاش میکند که بچهی خوب و مودبی باشد. همچنین در مدرسه اعلام میشود که اگر هریک از بچهها بتواند پول بیشتری برای یک پروژهی خیریه جمعآوری کند، میتواند در جشنوارهی شهر مهمان افتخاری باشد و از امکانات خاصی در این برنامه برخوردار بشود. برای همین هم بچههای خانوادهی هاتفورد و مالوی به این نتیجه میرسند که موقتا مبارزه با یکدیگر را کنار بگذارند و برای جمعآوری پول بیشتر با همدیگر همکاری کنند.
داستان با این جملات شروع میشود:
"کارولین مالوی تصمیم گرفت دختر خوبی باشد. اگر قرار بود به تمام چیزهایی که در این دنیا میخواهد برسد - تمام چیزهایی که حقش بود - باید اول تمرین میکرد به دیگران هم فکر کند.
میدانست از آن زمان که به شهر باکمن آمدهاند، در بیشتر مواقع آدم خودخواهی بوده است. حالا آماده بود به اهالی ویرجینیای غربی نشان دهد که میتواند چه دختر نازنینی باید، چون میدانست همهساله در باکمن در ماه ژوئن جشنی به نام "جشنواره توتفرنگی" میگیرند. در چنین جشنوارههایی همیشه رژهای نمایشی راه میاندازند و هر رژهای ملکهای دارد و ملکهی این جشنواره، ملکه توتفرنگی شهر باکمن است.
کارولین زیبا بود، مگر نه؟ با استعداد بود و در باکمن زندگی میکرد. بنابراین اگر خوب به همه چیز دل میداد، چرا نمیتوانست ملکه جشنواره توتفرنگی بشود ..."