درباره كتاب 'راهآهن زیرزمینی':
کورا دختریست که در یک مزرعه پنبه در ایالت جورجیا برده است و کمکم قدم به دنیای زنانگی میگذارد، دورهای که دردهای بیشتری در انتظارش است. یک روز سزار، برده جدیدی که از ویرجینیا آمده، با او در مورد راهآهن زیرزمینی صحبت میکند و با هم تصمیم سختی میگیرند، فرار. راهآهن زیرزمینی، هم به سرزمینهای آزاد متصل میشود، هم به سرزمینهای موافق بردهداری، و میتوان با سفر در این راهآهن، چهره واقعی آمریکا را در آن دوران دید. اما آن دو به کجا میرسند و چه سرنوشتی در انتظارشان است؟ (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
داستان با این جملات آغاز میشود:
"اولینبار که سزار از کورا خواست با هم به سمت شمال فرار کنند، کورا گفت، نه.
این گفته مادربزرگ کورا بود. مادربزرگِ کورا هرگز اقیانوس را تا قبل از آن بعدازظهر آفتابی در بندر اویده، ندیده بود و از وقتی از سیاهچال قلعه بیرون آمده بود، درخشش آب چشمهایش را میزد. آنها را در سیاهچال نگه داشته بودند تا کشتیها سر برسند. مهاجمان داهومیایی اول مردان را دزدیدند، سپس ماه بعد دوباره برای بردن زنها و بچهها به روستای او برگشتند. همه را دوتا دوتا به زنجیر کشیدند و بردند به سمت دریا. در همان حال که آجاری به درگاه سیاه خیره شده بود، با خود فکر کرد که آنجا در تاریکی او را به پدرش ملحق میکنند. نجاتیافتگان روستا به او گفته بودند که چون پدرش نتوانسته در آن مسیر طولانی همپای آنها بشود، بردهدارها با چماق زدهاند بر سرش و جسدش را کنار جاده رها کردهاند. مادرش نیز سالها قبل مرده بود ..."