فصل اول کتاب با این جملات آغاز میشود:
"از مانیتورهای کوچکی که به صندلیها نصب شده، آموزشهای ایمنی پخش میشود، اما من پیش از آنکه به فکر درهای اضطراری نجات این هواپیما باشم، به این فکر میکنم که در چه روزهای عجیبی دارم ایران را ترک میکنم! روزهایی که هرکس به من میرسد میگوید: "خوشبهحالت که میروی، اینجا دیگر جای زندگی کردن نیست!"
آدمیزاد همیشه دیروزش را بیشتر از امروز دوست دارد. همیشه دیروز، جنسها ارزانتر بوده است، آدمها با هم مهربانتر بودهاند، زمین جای بهتری برای زیستن بوده است؛ اما امروز هوا بدتر است، حرمتها بر باد است و جیبها خالیتر ... برای آدم شیرِ خامخورده همواره جای دوری هست که مردمش خیلی خوب و شاد زندگی میکنند، جایی به نام "خارج" یا دستکم "هرجا که اینجا نباشد" ... پس با همهی توان تلاش میکنم این حرفها و نصایح پیشاسفری را چندان جدی نگیرم.
اما جدا از این احساس شگفتِ گذشتهپرستی، روزهایی که من ایران را ترک میکردم آخرین ماههای دولت محمود احمدینژاد بود؛ در یک دورهی کوتاه چند ماه، برای مثال قیمت یورو از هزار تومان شد سه هراز تومان! طوری که صبح که از خواب برمیخاستی بچهدبستانیها هم داشتند قیمت ارز را چک میکردند که دریابند تا چه اندازه بدبخت شدهاند ..."