داستان با این جملات آغاز میشود:
"خیلی سعی کرد صدایش نلرزد: "خواهش میکنم. ناسلامتی ما همکاریم."
- نمیشه، خودت هم میدونی که نمیشه.
فریبا زل زد به شقیقه خالی دکتر معتضد. جایی مناسب برای گلولهای خیالی. چشمها را لحظهای بست و دوباره گفت: "خواهش میکنم." و این بار به وضوح صدایش لرزید.
- خانم دکتر! اصرار نفرمایین. هیچ کس حوصله دردسرای قانونیشو نداره. به خصوص من که تازه پام رسیده این جا. نمیخوام بیخود گاف بدم. با کموداکتوما که نمیشه شوخی کرد.
فریبا چشمها را تنگ کرد. خسته و کلافه شده بود: "همهتون همینو میگین. انگار من بیسوادم. مگه نمیدونم کجا رو میخواین باز کنین. شاهرگم میاد زیر دستتون. خب بیاد."
گره روسریاش را سفت کرد و ادامه داد: "اینه آخر و عاقبت یه عمر جراحی کردن. هر وقت هرجا کسی نیاز داشت دست به چاقو شدم و شکمشو باز کردم. حالا دیگه خیاط تو کوزه افتاد؟ آره؟ ... خنده هم داره. واقعا که." ..."