داستان "فرخ، مردی برای تمام فصول" با این جملات آغاز میشود:
"فرخ از من دو سال کوچکتر بود. خال روی دماغش و پیشانی عین بشقابش خیلی شبیه من بود، ولی از نظر اخلاق، بهکل مشرق و مغرب بودیم. من از همان بچگی خیلی سعی میکردم که راه صحیح زیستن را به او یاد بدهم، ولی او انگار راه زیستن مامان و بابا و بهخصوص خانم رضایی، مجری برنامهی کودک، را بیشتر میپسندید. ارادت فرخ به خانم رضایی طوری بود که اگر ایشان یازدهبار میگفت: "بچههای گلم، حالا یهکم دیگه از تلویزیون فاصله بگیرید"، او عین یازدهبار را یک متر میرفت عقب. اصلا بارها پیش آمده بود که بعد از تمام شدن برنامه کودک، ما فرخ را چسبیده به شیشهی اتاقآخری پیدا کرده بودیم. اینها را گفتم که بگویم از همان اولش مو لایدرز مثبتبودن و فرزند صالح بودن این بچه نمیرفت ..."