درباره كتاب 'ستارهها را بشمار':
آنهمری و دوست صمیمیاش الن در زمان جنگ، تمام فکر و ذکرشان مدرسه، کمبود مواد غذایی و سربازان آلمان نازی است که آرامش شهر کوچکشان را برهمزدهاند!
نازیها دستبردار نیستند و یهودیان دانمارک ناچارند مخفیانه وطنشان را ترک کنند. در این میان آنهمری به ماموریتی خطرناک میرود تا دوستش را نجات دهد. اما آیا از پس آن برمیآید؟ (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
داستان با این جملات آغاز میشود:
"آنهمری گفت: "الن، بیا تا سر پیچ خیابون مسابقهی دو بدیم!" و کولهی چرمی سنگینش را پشتش جابهجا کرد تا کتابهای مدرسهاش مرتب و میزان شدند.
پرسید: "حاضری؟" و به الن، دوست صمیمیاش، نگاه کرد.
الن شکلکی درآورد و با خنده گفت: "نخیر! خودت هم میدونی که به گرد پات نمیرسم. من که مثل تو لنگدراز نیستم! اصلا چرا عین آدمهای متمدن راه نریم؟!"
الن دختر دهسالهای بود با قدی کوتاه و هیکلی تپل؛ درست بر خلاف آنهمری، که دراز و باریک بود.
آنهمری گفت: "آخه باید برای مسابقهی دوی روز جمعه آماده شیم. من مطمئن مطمئنم این هفته از همهی دخترها جلو میزنم! هفتهی پیش دوم شدم، ولی تو این هفته هر روز تمرین کردهام." و همانطور که چشمش به خیایان کپنهاگ بود، خواهش کرد: "الن، بیا دیگه! تو رو خدا!" ..."