درباره كتاب 'یک شلیک (از سری کتابهای جک ریچر - کتاب نهم)':
در ایالت ایندیانای آمریکا، تک تیراندازی با شلیک شش گلوله، پنج نفر را در روز روشن به قتل میرساند و با آثار و مدارک زیادی که از خود به جا میگذارد بهراحتی دستگیر میشود. او در حین بازپرسی تنها یک جمله را تکرار میکند: "جک ریچر رو برام پیدا کنید." کسی نمیداند او از چه حرف میزند. اما بهزودی خواهند فهمید؛ ریچر در راه ایندیاناست ... (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
"یک شلیک" نهمین کتاب از مجموعه داستانهای جک ریچر است.
داستان با این جملات آغاز میشود:
"جمعه، ساعت پنج عصر. شاید سختترین زمان برای حرکت در میان شهر بدون جلبتوجه بود. شاید هم راحتترین زمان بود. چون در ساعت پنج عصر جمعه هیچکس به هیچچیز توجه نمیکند؛ جز به جادهی پیش رویش.
مردی که تفنگ دوربیندار به دست داشت با ماشین به سمت شمال رفت. نه تند میرفت، نه آهسته. بدون اینکه توجه کسی را به خودش جلب کند یا توی چشم باشد. سوار یک مینیون رنگ روشن بود که روزهای خوبش را پشت سر گذاشته بود. تنها پشت فرمان نشسته بود. یک پالتو بارانی رنگ روشن به تن داشت و از آن کلاههای عرقچین رنگ روشنی به سر گذاشته بود که پیرمردها هنگامی که هوا آفتابی است یا باران میبارد توی زمین گلف به سر میگذارند. یک نوار قرمز دورنگ دور کلاه قرار داشت. مرد آن را پایین کشیده بود. دکمههای پالتویش را هم تا بالا بسته بود. با اینکه ون شیشهی دودی داشت و هوا سرد نبود عینک آفتابی زده بود ..."