داستان با این جملات آغاز میشود:
"همیشه رو به دروازه بدو. به پیراهن همرنگ پیراهن خودت پاس بده. چشمهایت را وقتی توپ روی هوا است نبند. صورت کسی که روی پایت تکل رفته را فراموش کن اما شمارهاش یادت نرود. وقتی توپ بین تو و حریف است یعنی کسی صاحبش نیست.
این پنج عمل اصلیای بود که آقاجلالی هر روز قبل از تمرین، روی هرچی دم دستش میرسید برایشان مینوشت، حتی یکبار کنار شط با ترکه روی شنها نوشت. میگفت هرکی این پنج عمل را بفهمد فوتبالیست است باقی فقط به توپ لنگولگد میزنند. این سرمشق را که مینوشت چشمهاش برق میزد و جایی دور را انگار نگاه میکرد، جایی آنقدر دور که فقط با دوربن میشد دید. اینجور وقتها هیچکدام از بچهها چیزی نمیگفتند، آنها هم سعی میکردند آن جای دور را ببینند. تا اینکه بالاخره عبد آن جای دور را پیدا کرد ..."