درباره كتاب 'هیولایی صدا میزند':
سر ساعت 12 و هفت دقیقه نیمهشب کانر سیزده ساله از خواب میپرد و پشت پنجره اتاقش هیولایی را میبیند. اما این آن هیولایی که کانر انتظارش را داشته، نیست. کانر منتظر هیولایی بود که از وقتی مادرش درمان بیماریاش را آغاز کرده هر شب در کابوسهایش به سراغ او میآید. اما یکی با اون فرق دارد. او پیر و وحشی است و از کانر چیزی میخواهد. چیزی وحشتناک و خطرناک. او به دنبال حقیقت است ...
داستان با این جملات آغاز میشود:
"هیولا درست بعد از نیمهشب، همان موقعی که همیشه هیولاها خودشان را نشان میدهند، ظاهر شد.
کانر در آن لحظه بیدار بود.
کابوس دیده بود. نه کابوسی جدید. همان کابوس همیشگی. خواب وحشتناکی که تازگیها زیاد میدید. خواب تاریکی، باد، جیغ. و دستهایی که هر چقدر هم آنها را محکم میگرفت، از میان انگشتانش سر میخوردند. کابوسی که پایانش همیشه …
کانر پچپچ کنان به تاریکی داخل اتاق خوابش گفت: "از اینجا برو." سعی میکرد کابوس را به عقب برگرداند و اجازه ندهد به دنبال او پا به دنیای بیداریش بگذارد. "همین حالا از اینجا برو."
به ساعتی که مادرش روی میز کنار تختش گذاشته بود، نگاهی انداخت. 12:7 هفت دقیقه از نیمهشب میگذشت. مسلما برای شبی که پایان روز مدرسه و شب قبل از روز یکشنبه بود، دیروقت به حساب میآمد..."