داستان با این جملات آغاز میشود:
" "آقای مهران، نوبت شماست."
دخترک مو طلایی خودش را کشید کنار تا من وارد اتاق بشوم. اتاق نیمه تاریک بود با کاغذدیواری قرمز. بیرون باران تندی میبارید و قطرههایش پنجرههای قدی اتاق را پولک پولک کرده بود. زنی سیاهپوش کنار پنجره ایستاده بود و خیابان خیس را تماشا میکرد. انگار تازه متوجه آمدنم شده باشد، سرش را برگرداند و از کنار پنجره کنار کشید و دستش را دراز کرد: "سلام، ترنج اربابی هستم. خوشوقتم از دیدارتون."
انتظار نداشتم به این خوبی فارسی حرف بزند. آمدنم به اصرار سیامک بود. گفته بود ترنج از دکترهای خوب سیاتل است، آدم باهوش و صبوری که فارسی هنوز یادش نرفته. سیامک گفته بود: "اربابی راست کار خودته شهاب. پونزده ساله که میشناسیمش. اون وقتها که عزیزجون رفته بود تو لک، ترنج دوباره سرپاش کرد. بهترین روانشناس سیاتل، درسخونده استنفورد، میدونی که یعنی چی؟ الکی نیس. در ضمن مثل خودت یه نموره دیوونهست، یه نوبت بگیر و برو پیشش، ببین چی میگه. خب؟" ..."