درباره كتاب 'به سلامتی آقا کمال!':
چهار عضو "جبهه اکولوژی" متهم به قتل رئیس یک شرکت مواد شیمیایی شدهاند. آنها اعتراف کردهاند که در شب حادثه در محل شرکت بمبگذاری کردهاند. اما هر ارتباطی را با قتل رئیس شرکت منکر میشوند. براساس گفتههای شاهدان، مرد پنجمی نیز در ماجرا دخیل بوده، اما هیچ ردپایی از او پیدا نمیشود. وکیل متهمان، کارآگاه خصوصی کمال کایانکایا را مامور یافتن مرد پنجم میکند ...
داستان با این جملات آغاز میشود:
"قهوه رقیق بود و نان و پنیر نمدار و کمی بوگرفته و شل. حتما روزها توی یخچال مانده بود. لقمهای درست کردم و با قهوه فرو دادم. پیشخوان چسبناک بوی آبجو میداد. دو متر آنطرفتر، مردی با لباسهایی چروک، پشت چتول جلوی رویش چرت میزد. هر از گاه توی دستمالش دماغ میگرفت و با همان دستمال پیشانی و دهانش را پاک میکرد. او به نوشته قاب گرفته بالای ظرفشویی خیره شد: "شب چند تا بطر، برو بالا یک سر - صبح یک پیک، تا نشی لپیک." در کنارش صفحه ورزشی روزنامه باز بود. به سمت او خم شدم.
"بازی گلادباخ چهطور بود؟"
بدون بلند کردن سرش، غرغرکنان گفت: "دو به صفر باختند."
روی پیشخوان زدم.
"یک قهوه دیگر. این دفعه یک خرده غلیظتر."
خانم گارسون از میان پرده زنجیروار قهوهای رد شد. جثه بزرگش را در لباس رسمی شب چپانده بود. بازوها و سرش همچون سوسیس از آن بیرون زده بودند. بالای باسنش بندی از ساتن بنفشرنگ گره زده شده بود. بر روی بازوانش النگوهای طلایی رنگ بدل دیلینگدولونگ میکردند. موهایش را کمی نقرهای رنگ کرده بود ..."