فصل اول کتاب با این جملات آغاز میشود:
"هیچکس نمیداند حقیقت چیست. از همه بدتر هم خود نویسنده چنین است؛ اما فیلسوفان نیز نمیدانند. ریاضیدانان هم همینطور. حتی پاپ در رم نیز نمیداند که حقیقت چیست؛ هرچند او ایمان و یقین به رستگاری را به عنوان پشتوانه خود دارد.
فقط همین را میدانم: من فکر نمیکنم حقیقت نوعی ستاره قطبی در آسمان باشد که روزی به آن برسیم. حقیقت بیشتر شبیه یک تلاش و تکاپوی بیوقفه، یک حرکت، یک سفر نامعلوم یا جستوجویی آکنده از تلاشهای بیثمر است؛ اما همین سفر بهسوی ناشناختهها و ورود به یک جنگل پهناور گرگومیش است که به زندگی ما معنا و هدف میبخشد؛ آنچه ما را از حیوانات دشت متمایز میکند.
پرسش حقیقت در تمام طول دوران کاریام با من همراه بوده است. آیا حقیقتی در فیلم وجود دارد؟ در هنر؟ در شعر؟ در موسیقی؟ آیا میتوانیم همانند عارفان اواخر قرونوسطا از کالبد خود بیرون بیاییم تا حقیقت را در نوعی خلسه تجربه کنیم؟ واژه اکستازیس در زبان یونانی، به معنای بیرون آمدن از خویشتن، عبور از مرزهای فردی و فراتر رفتن از جایگاه خود در هستی است. آیا حقیقت خلسهآور در هنر وجود دارد؟ منتظر بمانید و ببینید. بااینحال در شرایط کنونی، باوجود اخبار جعلی که بهظاهر مهارناپذیرند، با امکانات بیپایان جعل دیجیتال، با پروپاگاندای دروغین دنیای سیاست و با جهانی که به نظر میرسد هر ردی از حقیقت از آن زدوده شده است، چگونه میتوانیم قطبنمای جهتیابی خود را حفظ کنیم؟ آیا ما هماکنون در دوران "پساحقیقت" زندگی نمیکنیم؟ ما اکنون قادریم تصویری ویدئویی، فوقالعاده واقعگرایانه، از یک شخص تولید کنیم و صدایی با همان الگوهای گفتاری و همان لهجه بر آن بگذاریم؛ بهگونهای که تشخیصش از واقعیت، عملا ناممکن باشد. میتوانیم نسخه دیجیتالی رئیسجمهور ایالات متحده را بسازیم که به گارد ملی فرمان میدهد دشمنانش را بازداشت کنند و سپس آن را در اینترنت منتشر کنیم. همجنین میدانیم که ادعاهای هرچه وحشیانهتر و دورازذهنتر، تقریبا سهبرابر سریعتر از گزارشهای مبتنی بر واقعیت منتشر میشوند ..."