فصل اول کتاب با این جملات آغاز میشود:
"پدرم همراه ما به مدرسه نظام مشوار نیامد. از نخستین کوچههای باریک تلمسان که گذشتیم، سرسختیاش رنگ باخت و رفتارش عصبی شد. به رهگذران پرخاش میکرد و از بغل ماشینها میلیمتری میگذشت. از خشم ناگهان بر لبانش کف سفید نشست. چیزی درون او فرریخته بود و در پشت ویرانههای آن سعی میکرد ترکهایش را مخفی کند. پدرم چون کودکی را در بدبختی و فقر سپری کرده بود، مراقب ظاهر خود بود و به آن اهمیت میداد؛ بااینهمه به من یاد داده بود شادی را با پول تاخت نزنم.
قادر، پسرعموی کوچولویم، روی صندلی عقب چشمهای را میمالید. پرسید کجاییم و زیرلب غرغر کرد. اتومبیل کوچههای شلوغ قدیمی را پشت سر گذاشت و سرانجام جلو عمارتی مستحکم، ولی کثیف ایستاد. گروهبان کرزاز روی پاگرد پله به استقبالمان آمد، دست پدرم را با قدرت فشرد و ما را به داخل آپارتمانش دعوت کرد. پسرعمویم و مرا دور میز کوتاهی نشاندند که روی آن غذا انتظارمان را میکشید: مقداری سالاد، تنگ آبی کوچک و سوپخوریای پر از خوراک گوشت و هویج بویش خیلی زود اشتهایم را کور کرد ..."