درباره كتاب 'او رفت':
سه ماه است که کلاریس توی خیابان زندگی میکند. در پاریس پرسه میزند و بیرون میخوابد و از رفتن به خانهاش که کاشانهی کوچکی است در خیابان مزیر، امتناع میکند. اما بهراستی از چه فرار میکند؟ از دوران کودکی حمایتشده بین شبانهروزیای در سوئیس و خانهای در کنار دریاچهی ژنو؟ از خانوادهای متحد که در آن همهچیز صاف و بیمسئله بهنظر میآید؟
او از پدر پیری که در ابراز نگرانی ناشی است و خاصه از مادری که ناتوانیاش در متاثر شدن غمانگیز است، روی میگرداند. آنگاه است که یادگیری تدریجی و دشوار عشق مادری آغاز میشود.
این رمان از روابط یک مادر و دخترش سخن میگوید آنگاه که عشق ناگفته است و حرکات قبل از آغاز شدن سنگوار میشوند. (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
داستان با این جملات آغاز میشود:
"شروع به زمزمه کرد، توی کوچه ... در اول نامحسوس بود. فقط حرکت خفیف لبها. کلاریس، سر میز آواز نمیخوانند! از چنین چیزی نمیشود به سادگی خلاص شد. همانطور که نمیشود از نور فلزیای خلاص شد که وقتی هوا طوفانی بود گاهی از طرف دریاچه میآمد. و نیز از روشنایی و سکوت، سکوت کوههایی که مراقباند، سکوت خانههای زیاده مرتب و چرخهای فلزپوش اتومبیلهای سواری، چرخهای همیشه فلزپوش توی فضای خاکستری، چیزی بیتظاهر و اعیانی. بله، همین است. بیتظاهر و اعیانی. خصوصا بیهیچ موجی، بیهیاهو و بیفریاد. سکوت، فقط سکوت.
البته خشم دریاچه هم بود. وقتی که دوباره همان چیزی میشد که در حقیقت بود، یعنی گوری دهانگشوده. آنوقت، باد حرکت حقیقی دریاچه را به آن بازمیگرداند، حرکتی که از عمق میآید، حرکتی که گلولای قزلآلاهای خالقرمز را مدام تکان میدهد، کفی خشمگین که بر سطح این گستره سربی مینشیند ..."