درباره كتاب 'قتل بیعیب و نقص':
کتاب، یکی از داستانهای لوکاره است که به ماجراهای جرج اسمایلی، قهرمان خیالی این نویسندهی جاسوسینویس، میپردازد. یکی از همکاران دوران جنگ اسمایلی، دوشیزه بریملی که حالا مجلهای مذهبی منتشر میکند، از یکی از خوانندگان خود نامهای دریافت میکند که در آن ادعا کرده شوهرش قصد کشتن او را دارد. شوهر خوانندهی مجله در یک کالج شبانهروزی به شغل معلمی اشتغال دارد.
خواننده مجله به قتل میرسد و این مساله باعث میشود که خانم بریملی دچار عذاب وجدان شود که چرا زودتر موضوع را به پلیس خبر نداده. اسمایلی برای آنکه از عذاب وجدان دوست مطبوعاتیاش بکاهد قبول میکند که به محل کار شوهر مقتول مراجعه کند و با بررسی موضوع تلاش کند تا قاتل احتمالی را بیابد.
داستان با این جملات آغاز میشود:
"عوام اهمیت مدرسه کارن را با ادوارد چهارم مربوط میدانند، که تاریخ اشتیاق او به آموزش را به دوک سامرست مرتبط میداند. اما کارن ترجیح میدهد حسن شهرت این پادشاه را ناشی از سیاستهای مشاورانش بداند که از اعتبار مدارس بزرگشان قدرت میگرفتند، مثل پادشاهان سلسله تئودور که تقدیرشان بهشت الهی بود.
و به واقع این بزرگی کم از معجزه ندارد. کارن که راهبان گمنام آن را بنا نهادند، پادشاهی جوان و بیمار مخارجش را تقبل کرد، و قلدری از دوران ملکه ویکتوریا غبار فراموشی از آن زدود، قد علم کرد، صورت و دستهای خشناش را تمیز کرد و خود را تر و تازه به قرن بیستم رساند. و در یک چشم به هم زدن آن دهاتی اهل درست تبدیل به چشم و چراغ لندن شد: دیک ویتینگتن آمده بود. کارن نسخههایی خطی به زبان لاتین، مهرهایی مومی و زمینهایی زراعی در پشت صومعه داشت. کارن املاک، صومعه و کلی موریانه داشت، یک کنده مخصوص فلک کردن و خطی از کتاب آخرت - برای هدایت پسران خانوادههای ثروتمند چه چیز دیگری لازم بود؟ ..."