درباره كتاب 'سلطانه':
در قرن شانزدهم هنگامی که امپراطوری عثمانی در اوج قدرت است و سلطان سلیمان خان قانونی بر سه قاره و هفت اقلیم حکمرانی میکند، در پشت درهای بسته و دیوارهای بلند توپقاپو سرای 300 کنیز در بزرگترین حرمسرای امپراطوری، جدا از دنیای بیرون زندگی میگذرانند. در این جهان بسته، زندگی براساس قوانین خاص و مستقلی میگذرد. در این "گودال مار" زندگی با نفرت و کینهتوزی، توطئهچینی و مبارزه بر سر قدرت عجین است.
هنگامی که "خرم" را که یک دختر تاتار رومی است به حرمسرا میآورند، زندگی عادی و روزمره حرمسرا به یکباره دگرگون میشود. این زن خیرهسر و عصیانگر، حاضر نیست مانند دیگران به سرنوشت خود به مثابه کنیز حرمسرا تن در دهد و به قوانین جاری تمکین کند. او با تمام قوا و با ارادهای آهنین میکوشد تا خود را به مرکز قدرت، یعنی به کنار سلطان سلیمان برساند. و در این مسیر برای رسیدن به هدف خود به هر وسیلهای متشبث میشود. "خرم" با مهارت تمام خود را در قلب سلطان جا میکند، توطئه میچیند و هر صدای مخالفی را در گلو خفه میکند و سرانجام سوگلی خاص سلطان میشود ... (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
داستان با این جملات آغاز میشود:
"همه جا ساکت بود. تنها صدای ریزش یکنواخت و مستمر قطرات باران به گوش میرسید که بر گودالهای آکنده از خونابه تازیانه میزد و از بام خیمهها فرو میچکید. شترها و سربازان در باتلاقی از گل و کثافت به زحمت راهی برای خود میگشودند. حتی حیوانات باربر هم از بوی تعفن گزندهای که از پیکر سربازان بیمار و تاسیسات نابهنجار بهداشتی برمیخاست، سربرمیگرداندند و چهره در هم میکشیدند. اما از همه بدتر، بوی گند و تعفنی بود که از خندق برمیخاست.
این خندق که محیط قلعه را در بر گرفته بود، شصت پا عمق و یکصد و چهل پا پهنا داشت و در بعضی از نقاط تا لبه، پر از اجساد متورم سربازان بود. بخارات متعفنی که از اجساد متلاشی شده و در حال فساد برمیخاست، به همه جا نفوذ میکرد و بر البسه، پوست بدن و حتی موی سر مینشست. این بوی گزنده و سرگیجهآور حتی در خیمهگاه خصوصی و مجلل سلطان هم - علیرغم دستمالهای معطری که صاحبمنصبان عالیرتبه سپاه بر بینی و دهان خود میفشردند - نفوذ کرده بود و حاضرین را آزار میداد ..."