داستان "در نیمجهانی از وحشت" با این جملات آغاز میشود:
"مثل کابوس بود. مثل خوابی که صبح روز بعد با بیدار شدنت به پایان برسد. اما همین کابوس داشت اتفاق میافتاد. روبهرویم نور چراغقوهی رنکین را میدیدم؛ چشمی زردرنگ در تاریکی شب شرجی تابستان. پایم به سنگ قبری گرفت و تقریبا پهن زمین شدم. رنکین به سمتم برگشت و بیصدا فحش داد.
- میخوای نگهبانو بیدار کنی احمق؟
جویدهجویده جوابی دادم و باز رو به جلو خزیدیم. بالاخره رنکین ایستاد و چراغقوه را به سمت سنگ قبر تازهای گرفت. رویش نوشته بود:
دانیل ویتربی 1962-1899
او در سرزمینی بهتر از این خاک، به همسر محبوبش پیوسته است.
بیلی را که رنکین توی دستم هل داد لمس کردم، و بیهوا به سرم زد که نمیتوانم این کار را انجام بدهم. اما به یاد صندوقدار افتادم که سرش را تکان داده و گفته بود: "متاسفانه نمیتونیم وقت بیشتری بهت بدیم، دن. امروز دیگه باید از اینجا بری. باور کن اگه کمکی از دستم برمیاومد، انجام میدادم ..."
خاک را، که هنوز نرم بود، کندم و از بالای شانه به پشت سرم ریختم. چیزی حدود یک ربع بعد، بیلم به سطح چوب خورد. هر دومان خاک اطراف سوراخ را کنار زدیم و تابوت، زیر نور چراغقوهی رنکین پیدا شد …"