داستان با این جملات آغاز میشود:
"به قول تاتا جلبکی، آدم باید خر باشد که به جای این همه خوردنی، فقط غصه بخورد. البته تا وقتی چپ و راست غصه میخوردم فکر میکردم آدم مهمی هستم ولی هیچکس مرا درک نمیکرد. از مردم بدم میآمد که آدم ناراحتی مثل مرا تحویل نمیگرفتند و محل سگ نمیگذاشتند. لحظههایی که اشک مثل دانههای مروارید از توی چشمهایم میجوشید، قند توی دلم آب میشد تا بلند شوم و بروم رو به روی آیینه. یک دل سیر هم وقتی خودم را میدیدم گریه میکردم. اشک شره میکرد و از کنار دماغم به طرف لبهایم میآمد. با خودم میگفتم: "هیچکس مثل من گریه نمیکند." و از حرف خودم هم گریهام میگرفت.
حالا همهچیز برعکس شده است. بعضی وقتها آنقدر سرحالم که غم و غصههای واقعی هم فقط برای لحظهای جلوی چشمم میآیند و بعد مثل جبابهای کف صابون په په په میترکند و میروند هوا. کار پدر و مادرم که خیال میکردم روزی درست میشود، بیخ پیدا کرده است و همه چیز قاتی پاتی شده است ..."