درباره كتاب 'موی بافته':
اسمیتا یک "نجس" است که در روستای کوچکی در هند زندگی میکند. او به مدرسه نرفته و برای خودشان هیچ آینده روشنی نمیبیند. او تنها آرزویش این است که بتواند دختر کوچکش را به مدرسه بفرستد. پس تصمیم میگیرد که روستایش را ترک کند.
جولیا در سیسیل ایتالیا زندگی میکند و به پدرش در کسبوکار خانوادگیشان که تولید و فروش موی مصنوعی است، کمک میکند. با وقوع حادثهای برای پدر، جولیا متوجه میشود که اوضاع مالی پدرش اصلا خوب نیست و حالا او مجبور است تا راهی پیدا کند و کسبوکار خانوادگیشان را از این وضعیت نجات دهد.
سارا در مونترال کانادا، وکیل موفقی است. با داشتن سه بچه از دو ازدواج قبلیاش، همه زندگی او در کار و نگهداری از بچههایش خلاصه میشود. اما درست زمانی که قرار است در شغلش ترفیع مهمی بگیرد، باخبر میشود که به سرطان مبتلا شده …
سرنوشت این سه زن، که هرکدام در قارهای دور از هم زندگی میکنند به هم گره میخورد و ...
داستان با این جملات آغاز میشود:
"اسمیتا با حس عجیبی بیدار میشود، یکجور اضطراب شیرین، گویی پروانهای در شکمش پروبال میزند (کنایه از دلشورهای ناشناخته). امروز، روزی است که همه عمر آن را به یاد خواهد داشت. امروز دخترش وارد مدرسه خواهد شد.
اسمیتا هرگز به مدرسه پا نگذاشته بود. اینجا، در بدلاپور آدمهایی مثل او به مدرسه نمیروند. اسمیتا یک دالیت است. نجس. افرادی که گاندی آنها را فرزندان خداوند مینامید. آنها خارج از کاست، خارج از سیستم و خارج از همهچیز هستند. گونهای جدا که برای آمیختن با دیگران نجس محسوب میشوند. تفالهای بیارزش که مراقباند قاطی نشوند، همانطور که دانه خوب را از علف هرز جدا میکنند ..."