داستان با این جملات آغاز میشود:
"نفسهای تندی از راهرو میگذرد. به صدای پاها گوش میدهم و ریتم تندش در سرم میپیچد. همان آهنگ قدیمی کردستان دولاچنگ و فکر میکنم مچ پاهایش کنار هم میآیند و میروند و باد میان دامنش میافتد.
صدای نفسهایش آمیخته به خلطهای زرد است که این گونه زجر و درد را تحمل میکند. فرقی نمیکند شب باشد یا روز وقت باشد یا نیمهوقت، هر جای این خانه و شهر که باشیم او را با سرفههای پیاپیاش میشناسم. نوای تیز و نگرانکننده در گوشهایم میچرخد. او را دولاشده گوشه و کنار خانه میبینم که از درد به خود میپیچد و حرف هیچکس را گوش نمیدهد. بریده بریده به کسی چیزی میگوید و دوباره پاشنهی پاهایش را که زِبر شده بر فرش نیمهکهنهی خانه میکوبد. باید همان روز نزدیک پل خودم را پایین میانداختم و همهچیز تمام میشد.
"دختر یازده سالهای در رودخانه جان سپرد."
خیلی وقتها که حالش خوب است موهایم را نوازش میکند و میگوید: "نگران نباش عزیزکم این بار دیگر سر قولم هستم آخرین ساله که توی مخفیگاه میمونیم."
"بعدش؟!"
"میریم."
"کجا؟"
"هر جایی که تو دوست داشته باشی." ..."