درباره كتاب 'حومهی سکوت (مجموعه دشت پارسوا - کتاب اول)':
داستان در سپیدهدمی زمستانی آغاز میشود که در آن زندگی شخصیت اصلی داستان به مسیری تازه هدایت میشود. ماندانا توسی آدمیزادی نوزدهساله است که با پا گذاشتن به دنیای جادوگران سعی دارد دوست را از دشمن، و درست را از نادرست تشخیص دهد و همزمان تواناییهای درونیش را شناخته و پرورش دهد. در این مسیر او رازهای گیاهان را میآموزد و …
کتاب بخش اول از یک مجموعه شش کتابی است. (برگرفته از توضیحات کتاب در وب سایت goodreads.com)
"پیشآغاز" داستان با این جملات آغاز میشود:
"مهتاب پرغرور میتابید و پهنهی دشت زیر چتر فرمانرواییاش میدرخشید. درختان در باد ملایم آخر تابستان برگ میتکاندند و گلهای سرخ در پناه ساقههای درهمپیچیدهی یاس و پیچک، ستارگان را تماشا میکردند. ابرهای دور بر افقِ سایه سایه از کوههای بلند، طرح باران را زمزمه میکردند و بر تپهها و لابهلای بومادرانهای بهگلنشسته، کرههای تازه از شیرگرفتهی اسبهای بالدار خواب ماجراجوییهای روزی را که پشت سر گذاشته بودند میدیدند. مادران بیدار بودند و گوشبهزنگ تغییری قریب که زبانههایش نرم و خزنده پیش میآمد و فضای آرام دشت را اندکاندک زیر فلسهای خود میگرفت.
تککلبهی نوسازدشت، نیمهمحصور میان سروهای کهن، مانند دیگر شبها از گرمی مهر انباشته بود؛ آتش در اجاقش میسوخت و خندههای شیرین نوزادی ششماهه آفتاب را مهمان دیوارهای غرق در پیچک و یاسش میکرد. روشنایی چنان پایدار و مانا جلوه میکرد که درهمشکستن و فروریختنش، حادثهای دور از ذهن و نیازمند قرنها گذر زمان به نظر میآمد ..."