درباره كتاب 'درختی در بروکلین میروید':
فرانسی نولان دوازده ساله به همراه خانوادهاش در یکی از محلههای فقیرنشین بروکلین زندگی میکند. آنها زندگی سختی را میگذرانند. جانی، پدر خانواده به خاطر اعتیادش به الکل مشکل میتواند شغل ثابتی بدست آورد و پولی که بدست میآورد آنقدر نیست که کفاف مخارج خانوادهشان را بدهد. بنابراین اغلب خرج خانه را مادرشان کتی با پولی که از نظافت ساختمانهای مختلف بدست میآورد، فراهم میکند. فرانسی و برادرش هم با فروش خرتوپرتهای کودکان و انجام بعضی کارهای سبک به مادرشان در این امر کمک میکنند.
جانی به خاطر این وضعیت خودش را سربار خانواده و باعث سرافکندگی آنها میداند. اما فرانسی عاشق پدرش است. از نظر او جانی خوشتیپ، بااستعداد و مهربان است ...
داستان با این جملات آغاز میشود:
"جدی و باوقار کلمهای است که میتوان بر بروکلین، در نیویورک گذاشت، بویژه در آن تابستان اندوهگین 1912 که واژه مناسبی بود، ولی برای محله ویلیامزبرگ بروکلین، بیتناسب مینمود. واژههای زیبا و دوستداشتنی با بروکلین سازگاری نداشت. جدی، تنها واژهای به حساب میآمد که با آن متناسب بود، بویژه در بعد از ظهر هر شنبه در فصل تابستان.
نور خورشید در اواخر روز، به صورت مایل بر حیاط پر از خزه خانه فرانسی نولان میتابید و حصار فرسوده و چوبی آن را گرم میکرد. فرانسی با نگریستن به نور خورشید، شعری را که در مدرسه میخواندند به یاد میآورد و احساس خوبی پیدا میکرد ..."