اولین فصل کتاب با این جملات آغاز میشود:
"آقای کریمیان، با آن که از مدیرکلهای معروف کشور بود و چیزی نمانده بود که به معاونت و وزارت هم برسد، مرد باذوق و فهمیدهای بود.
قصههای شیرین در چنته داشت و از جمله درباره مادرش چنین میگفت: "مادرم در سن و سال پیری بیحواس شده بود. همیشه به استقبال و بدرقه ایام عزا و سوگواری میرفت. در یکی از اولین شبهای رمضان به یاد مصیبتهای محرم افتاد و از من پرسید، چند روز به عاشورا مانده است. حساب کردم و گفتم صد و بیست و پنج روز، فردای همان شب سوالش را تکرار کرد. گفتم صد و بیست و چهار روز.
مادرم هر صبح همین که از خواب برمیخاست، پیش از آنکه صبحانه بخورد و چای بنوشد میپرسید پسرم، چند روز به عاشورا مانده است؟!
این شمارش معکوس و سوال و جواب مکرر آن قدر ادامه یافت تا به عاشورا رسیدیم و مادرم دلی از عزا درآورد و قول داد که دیگر پرسشی نکند.
راضی و خوشحال بودم و خیال میکردم که او به هدف رسیده است و من راحت شدهام، لیکن صبح روز بعد، فردای عاشورا، همین که چشم از خواب گشود، درست در همان ساعت معین پرسید: پسرجان، چند روز از عاشورا گذشته است؟" ..."