درباره كتاب 'تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم':
در سوم می سال 1977 لیدیا لی، فرزند وسط خانواده لی، گم میشود. چند روز بعد جسد بیجان او را از دریاچه نزدیک شهر بیرون میکشند. پدر و مادر لیدیا از مرگ او وحشتزده هستند. آنها در حین تحقیقات پلیس درباره مرگ دخترشان متوجه میشوند که او آنطور که تصور میکردند در مدرسه دختر محبوب و شادی نبوده و برعکس بچه تنهایی بوده که هیچ دوستی نداشته و نمرههایش هم پیش از حادثه شدیدا افت کرده بودند.
مرگ فرزند باعث میشود تا والدین لیدیا به مرور زندگی خود بپردازند و به رازهایی که این خانواده آمریکایی-چینی سالها در مخفی کردن آن تلاش کردهاند، نگاهی دوباره بیاندازند ...
داستان با این جملات آغاز میشود:
"لیدیا مرده؛ اما هنوز کسی نمیداند. ششونیم صبح روز سوم ماه مه 1977 است و هیچکس از این واقعیت ساده و بیضرر خبر ندارد؛ لیدیا برای صبحانه دیر کرده است. مادرش کنار کاسه کورنفلکس او، یک مداد تیز و تکالیف فیزیکش - شش مسئله که کنارشان تیک کوچکی زده - را جا داده است. پدرش در حال رانندگی به سمت محل کارش، مشغول پیدا کردن کانال رادیویی WXKP، بهترین شبکه خبری شمال غربی اوهایوست که به دلیل حرکت ماشین خشخش آزاردهندهای دارد. برادرش که هنوز کاملا از بند خواب رها نشده، روی پلهها خمیازه میکشد. و خواهر لیدیا روی صندلیاش در گوشهی آشپزخانه قوز کرده و با چشمانی ورقلمبیده به کورنفلکسهایش خیره شده، دانه دانهشان را میگیرد و میمکد و منتظر است سر و کله لیدیا پیدا شود. و اوست که دست آخر میگوید: "لیدیا امروز خیلی دیر کرده." ..."