درباره كتاب 'هرس':
داستانی برآمده از دلِ تاریخِ جنگ طولانی ایران و عراق. داستان مردی که سالها بعدِ پایانِ جنگ پی همسر گمشدهاش میگردد و او را در مکانی عجیب پیدا میکند. زنی که در گذشتهاش پی آن بوده تا پسر بزاید و برای این کار دست به رفتاری عجیب میزند که شاید نفرینِ او میشود ... (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
داستان با این جملات آغاز میشود:
"شش سال پیش از این اگر کسی عصرهای بهار، حوالی ساعت چهار و نیم، آخر کوت عبدالله کنار جادهی اهواز-آبادان میایستاد، رسول را میدید که بلند و کشیده و کتوشلوار برق آبینفتیبهتن، کیف چرمی انگلیسی با آرم شرکت نفتش را بسته بود پشت موتور و در آن گرما میراند تا آبادان. وقتی میرسید شانهای از جیبش بیرون میآورد، موی مشکیاش را از راست به چپ شانه میزد، کتوشلوارش را میتکاند و سرش را خم میکرد تا از چهارچوب در رد شود. اما حالا رسول با شانههای خمیده، شکم آویزان، جای سه دندان خالی روی فک بالا، پیرهن چرک خاکستری خیس از عرق، با مویی که انگار بهعمد اینطور رقتانگیز از پشت سرش ریخته بود، سوار رنو اسقاط زردش هفتاد کیلومتر داشت تا آبادان. ساعت چهار و نیم بود ..."