داستان با این جملات آغاز میشود:
"پیش از اینکه بخوابم، بار دیگر، شهر.
…
ولی دیگر هیچ چیز نیست، نه فریادی، نه آمدوشدی، نه صدای همهمهی دوردستی، نه پیکرهی قابل تشخیصی که تفاوتها یا برجستگیهایی را میان طرحهای پشت سرهمی نشان دهد که اینجا در گذشته، خانهها، کاخها و خیابانها را تشکیل میدادند. مهی که ساعت به ساعت گستردهتر میشود، همه چیز را در تودهی متراکم شیریرنگش غرق کرده، همه چیز بیحرکت مانده، خاموش شده.
پیش از اینکه بخوابم، شهر، اگرچه همچنان سخت، مرده …
خوب دیگر. من تنهایم. دیروقت است. گوش بهزنگم. همچون آخرین نگهبان پس از باران، پس از آتش، پس از جنگ، از ورای ضخامت بیپایان یخ سفید، به صداهای نامحسوس و دوردست گوش میکنم؛ به آخرین صدای ترکخوردن دیوارهای سوخته، صدای ریختن خاکستر یا گردوغباری که به شکل رشتهی باریکی از شکافی فرو میریزد، به صدای قطرههای آبی که در انتهای زیرزمینی از طاق شکاف برداشتهای میچکد ..."