درباره كتاب 'پشتبامهای تهران':
داستان در سال 1352 میگذرد. پاشا پسر نوجوانی از یک خانواده طبقهمتوسط و مرفه است که تعطیلات تابستان خود را با دوستش احمد اغلب روی پشتبام خانهشان در یکی از محلههای تهران میگذراند. پاشا و احمد سال دیگر هر دو دیپلم میگیرند و قدم به مرحله دیگری از زندگی میگذارند. اما فعلا تا آن زمان تعطیلات را به دختربازی و خوشگذرانی سپری میکنند.
پاشا عاشق دختر همسایهشان زری است. اما زری از بچگی برای رامین، که پزشکی جوان و فعال سیاسی و مخالف رژیم شاه است، در نظر گرفته شده. با دستگیر شدن رامین، زندگی پاشا زیر و رو میشود و دنیای آرام و بیدغدغهای که او همیشه میشناخته است، روی دیگری از خود را به او نشان میدهد ...
داستان با این جملات آغاز میشود:
"در تهران تابستانها خوابیدن روی پشتبام رایج است. شب که از نیمه میگذرد، هوا خنک میشود و کسانی که مثل من روی پشتبام میخوابند با تابیدن اولین پرتوی خورشید و رسیدن هوای تازه به ریهها، از خواب بیدار میشوند. مادرم با خوابیدن روی پشتبام به شدت مخالف است و هرشب یادآوری میکند: "هر سال کلی آدم از رو پشتبوم میافتن پایین". من و دوستم احمد هر بار با شنیدن این هشدار، مخفیانه به هم لبخند میزنیم و از نردبان بالا میرویم تا شب را زیر ستارهها بگذرانیم؛ ستارههایی که آنقدر پایین به نظر میرسند که انگار میشود لمسشان کرد …"