درباره كتاب 'آخر بازی (اتاق تجربه)':
آراز اقبالی برنامهنویس نابغهای است که در بازیهای کامپیوتری نیز به همیشه برنده بودن معروف است. اما پدرش نظر دیگری دارد. پدرش میخواهد او را به مدرسهای در خارج از کشور بفرستد و همین باعث پریشانی مادر و نگرانی خود آراز شده است.
در همین حال، مسابقهای از سوی شرکت معروف کدنویسی و طراح بازی ترتیب داده میشود که آراز نیز در آن شرکت میکند و اتفاقات عجیب بعدی، سرنوشتش را به کلی تغییر میدهد. (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
داستان با این جملات آغاز میشود:
" "این چیه؟" آراز نزدیک در ایستاده بود و با میز آقای مشاور، فاصلهی زیادی داشت. میتوانست حدس بزند کاغذی که جلوی چشمش در دستان آقای مشاور تاب میخورد، به همراه صدای خشدار و آرامی که میپرسد "این چیه؟" یعنی چه و جواب "کاغذه دیگه!" مسلما برایش گران تمام میشد. پس سرش را پایین انداخت. با نوک کتانی سیاه رنگش، خطهایی مبهم روی اضلاح موزاییکهای زیر پایش میکشید، داشت با خودش حساب میکرد مساحت هر موزاییک حدودا باید 225 سانتیمتر مربع شود که فریاد آقای مشاور حواسش را پرت کرد: "وقتی باهات حرف میزنم، صاف وایسا به من نگاه کن!" ..."