درباره كتاب 'سکوت':
حداقل یک سوم آدمهایی که میشناسیم، درونگرا هستند. اینها کسانی هستند که گوش دادن را به حرف زدن ترجیح میدهند، خلاق و نوآور هستند اما دوست ندارند منم منم کنند و از استعداد و تواناییهاشون تعریف کنند. اینها کسانی هستند که ترجیح میدهند به جای اینکه در یک تیم فعالیت کنند، برای خودشان کار کنند.
نویسنده کتاب تلاش میکند نشان دهد که ما با کمارزش شمردن درونگرایی، چیزهای بسیاری را از دست میدهیم. او معتقد است که بها دادن بیش از اندازه به برونگرایی در طول قرن بیستم تاثیر شگفتی بر فرهنگ غرب گذاشته و این تغییر لزوما نتیجه مطلوبی در برنداشته است.
فصل اول کتاب با این جملات آغاز میشود:
"تاریخ: 1902،
مکان: کلیسای هارمونی،
ایالت میسوری آمریکا، نقطهی کوچکی روی نقشهی شهر بر دشتی به فاصلهی یکصد کیلومتر از شهر کانزاس. قهرمان جوان داستان ما: دانشآموز دبیرستانی خوب و خوشاخلاق، اما بدون احساس امنیتی به نام دیل. دیل پسر لاغر و استخوانی و نگران مزرعهدار بااخلاق اما همیشه ورشکستهی شهر است. دیل به پدر و مادرش احترام میگذارد، اما میترسد پا جای پاهای فقرزدهی آنها بگذارد. دیل نگران چیزهای دیگری هم هست؛ از رعد و برق میترسد، از رفتن به جهنم میترسد و از اینکه در لحظات حساس زبانش بند بیاید هم میترسد. او حتی از روز ازدواجش میترسد؛ اگر هیچ چیزی به عروس آیندهاش نتواند بگوید چی؟ ..."