درباره كتاب 'ماهی روی درخت':
الی نمیتونه چیزی بخونه! او برای مخفی کردن این مشکلش راهحلهای خلاقانهای داره و معلمها و دیگر مسئولین مدرسه را با کلکهای مختلف روی انگشتش میچرخونه. اما وقتی آقای دنیلز، معلم جدید کلاسشان، سر و کلهاش پیدا میشه، اوضاع عوض میشه.
آقای دانیلز متوجه میشه که الی دچار یک بیماری با نام خوانشپریشی (dyslexia) است. او میخواهد به الی کمک کند اما الی در تمام عمرش معتقد بوده که چون نمیتواند بخواند، پس خنگ است و خنگی هم از آن دردهاست که علاجی ندارد!
داستان با این جملات آغاز میشود:
"همیشه همانجاست. مطمئنم که هست؛ درست همانقدر که از زمین زیر پایم مطمئنم.
خانم هال میپرسد: "خب الی، بالاخره میخوای بنویسی یا نه؟"
اگر معلم بداخلاقی بود، راحتتر بودم.
"بنویس دیگه. میدونم که میتونی."
"اگه بهتون بگم میتونم با دندونام از درخت برم بالا چی؟ بازم بهم میگید میتونی؟"
الیور میخندد و خودش را میاندازد روی میز؛ مثل دروازهبانها که برای توپ شیرجه میزنند.
شِی غرغر میکند: "الی، فقط واسه یه بار توی عمرت عادی رفتار کن!"
کنار شِی، آلبرتِ هیکلگنده، با همان لباس تیرهی همیشگی که رویش نوشته "جرقه"، نشسته. یکدفعه سر جایش سیخ میشود، انگار که منتظر ترکیدن ترقه باشد.
خانم هال یک نفس عمیق میکشد و میگوید: "الی، ببین ... من فقط میخوام یه صفحه دربارهی خودت بنویسی." ..."