درباره كتاب 'یک پرش و دو پرش و سه پرش':
یک شب که بزی در حال جویدن جوراب صاحبش بود، چشمش به آسمان افتاد و هوس که ماه را بخورد. او با خیال خوردن ماه خوابید و روز بعد که از خواب بلند شد نه صبحانه خورد و نه ناهار. تا بالاخره شب شد و دوباره ماه توی آسمان درآمد. بزی روی تخت فنری صاحبش رفت و با یک پرش و دو پرش و سه پرش آنقدر بالا رفت که افتاد توی بغل ماه ...