درباره كتاب 'کشتیهای غرق شده':
مادربزرگ صبح سر صبحانه به بابا میگه: "حالا مگه کشتیهات غرق شدن که اینجوری ماتم گرفتی؟"
راوی داستان با شنیدن این حرف از زبان مادربزرگ به این فکر میافته که چرا تا به حال بابا در مورد کشتیهاش به اون چیزی نگفته. او وقتی به مدرسه میرسه برای دوستش تعریف میکنه که باباش کشتی داره و قرار میگذارند هر وقت باباش توانست که سوراخ کشتیشون رو بگیره (که غرق نشه) یکبار با همدیگه بروند روی عرشه کشتی.
راوی بالاخره از باباش درباره کشتیها سوال میکنه و متوجه میشه که باباش به جز یک تاکسی از مال دنیا هیچ چیز دیگه نداره. ناراحتی صبح بابا هم به این خاطر بوده که با تاکسیاش با خانمی تصادف کرده و حالا اون خانم توی بیمارستان بستری شده …
(گروه سنی مخاطب این کتاب در شناسنامه آن "ب" درج شده)