درباره كتاب 'سوء قصد (از سری کتابهای جک ریچر - کتاب ششم)':
خانم جوانی که به تازگی به سمت فرماندهی سرویس امنیتی معاون رئیسجمهور منصوب شده از جک ریچر میخواهد نفوذپذیری تیم امنیتی او را مورد آزمایش قرار دهد. پس از گذشت چند روز ریچر به کمک یکی از همکاران سابقش نقاط ضعفی از آنها مییابد که باعث نگرانیشان میشود.
آنها ماجرای نامههای تهدیدآمیزی که اخیرا روی میز معاون رئیسجمهور قرار میگیرد را با ریچر در میان میگذارند و از او تقاضای همکاری و مشاوره میکنند. ریچر با قبول این پیشنهاد به جنگ قاتلین بالفطرهای میرود که برای ترور معاون رئیسجمهور از ارتکاب هیچ جنایتی فروگذار نمیکنند. (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
داستان با این جملات آغاز میشود:
"در مورد او در ماه ژوئیه شنیدند و تمام ماه اوت از دستش عصبانی باقی ماندند. سعی کردند در سپتامبر او را بکشند. هنوز خیلی زود بود. آمادگیاش را نداشتند. تلاششان با شکست مواجه شده بود. میتوانست برایشان فاجعه به بار بیاورد. ولی در واقع شبیه یک معجزه بود. چون هیچکس متوجه نشد.
برای گذشتن از حراست شیوهی معمول را به کار بردند و فاصلهی سی متر با جایی که او در حال صحبت بود را تعیین کردند. از صداخفهکن استفاده کردند و تیرشان به فاصلهی دو سانتیمتر خطا رفت. احتمالا گلوله از بالای سرش رد شده بود. شاید حتی از میان موهایش، چون بلافاصله به موهایش دست کشید، انگار که باد آنها را به هم زده باشد. بعد از آن، چندین و چند بار این صحنه را در تلویزیون دیدند. دستش را بالا برد و به موهایش دست کشید. هیچ کار دیگری نکرد. بدون اینکه متوجه چیزی شود به سخنرانیاش ادامه داد، چون گلولهای که با صداخفهکن شلیک میشود آنقدر سریع است که نمیتوان آن را دید ..."