داستان "هزارپاسواری" با این جملات آغاز میشود:
"- اسکیتسواری! امکان نداره کوتیکوتی.
این صدای بابای کوتیکوتی بود که مخش داشت سوت میکشید.
کوتیکوتی گفت: "ولی همهی بچهها کفش اسکیت دارند."
- بله، ولی آنها هزارپا نیستند، هستند؟
کوتیکوتی گفت: "آخه هشتپا هم دارد."
مامان کوتیکوتی گفت: "هشتدپا را با هزارپا مقایسه میکنی؟"
کوتیکوتی سرش را خاراند: "لازم نیست همهی پاهایم توی کفش باشد. یک در میان هم میشود، حتی دو در میان." …"