درباره كتاب 'باقیماندهی من':
"نباید باشم، ولی هستم."
ایوا و آدی هم مثل هر کسی دیگری در دنیا یک بدن دارند و دو روح. بزرگ که میشوند، کمکم نجواهای مخفیانهی دیگران را میشنوند: چرا مستقر نمیشوند؟ اگر دورگه بمانند چه؟ در نهایت، آدی اعلام میکند که ایوا مرده و او دیگر دورگه نیست. اما ایوا زنده است. سه سال تمام، ایوا به آخرین ذرات حیات خود چنگ زده؛ اما در بدنی محبوس شده که دیگر هیچ تسلطی بر آن ندارد. بعد دو دورگهی دیگر به زندگی آنها وارد میشوند و میخواهند به ایوا یاد بدهند که چطور با آدی در یک بدن همزیستی کند، اما حکومت دورگهها را شکار میکند و هر دورگهای هم که دستگیر میشود سرنوشتش نامعلوم است ... (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
داستان با این جملات آغاز میشود:
"زنگ پایان مدرسه همه را از روی نیمکتها بلند کرد. همه گره کراواتها و پاپیونهایشان را شل کردند و کتابهایشان را محکم بستند و پوشهها و مدادهایشان را توی کولههایشان گذاشتند. همهمهی بچهها کمابیش باعث شد فریاد معلم به گوش کسی نرسد که میگفت برای سفر علمی فردا حواسمان به چه چیزهایی باشد. آدی تقریبا دم در بود که من گفتم صبر کن، باید از خانم استیمپ بپرسیم امتحان جبرانی را کی میگیرد؛ یادت هست؟
آدی گفت، فردا میپرسم. بعد وارد راهرو شد. معلم تاریخ ما همیشه طوری نگاهمان میکرد که انگار خبر داشت توی سرمان رازی داریم. وقتی خیال میکرد حواسمان به او نیست لبهایش را به هم فشار میداد و با اخم نگاهمان میکرد. شاید هم من فقط شکاک شدهام. شاید هم نه. اما به هرحال درس نخواندن سر کلاسش باعث میشد به دردسر بیفتیم ..."