درباره كتاب 'آب، آسمان':
ناهید پرستار تحصیلکردهای است که پانزده سال پیش از سامان جدا شده. سامان بعد از ناهید با زهره ازدواج کرده و در خارج از کشور زندگی میکند. ناهید هم با پسرعمویش نوید ازدواج کرده. در طول سالها او همواره تلاش کرده عشق و خاطره سامان را از خود دور کند. اما همهی نشانهها حاکی از این است که او هنوز سامان را دوست دارد ...
داستان با این جملات آغاز میشود:
"زمین و باد.
تا روی لبش گذاشتم، تمام کرد. لب که نبود، دو تکه گوشت لخم و سوختهی بد رنگ. پوست صورتش به استخوانها چسبیده بود. گونه نداشت، حفرهای بود پر از تاولهای چرکی، و استخوانی که از بین تاولها بیرون زده بود. تمام تنش تاول زده بود. تاولها عفونی شده بود و ترکیده بود و دوباره چرک کرده بود.
وارد بخش که شدم، دیدم تابلو D.C را به در اتاقش نصب کردهاند. وارد اتاق شدم. نیمه تاریک بود. پردهها را کنار زدم و پنجره را باز کردم. ملافه را صاف روی بدنش کشیده بودند. چشمها را بسته بود و زیر لب چیزی میگفت. جلو رفتم. دستهایش را گرفتم. پوست تاولهای ترکیدهاش خشک و زبر شده بود. دستهایش را فشار دادم. به کشو اشاره کرد و بعد لبش را تکان داد …"