اولین داستان کتاب با این جملات آغاز میشود:
"از بچگی عاشق چشمهای شمر بودم. وقتی چشمهایش را براق میکرد و میگفت: "هان منم، شمر بد ذات ... جدا سازم سر حسین!" زنها گریه میکردند و گوشهی چادرشان را میگرفتند جلو صورتشان. چشمهایشان توی سیاهی گم میشد. شانههایشان میلرزید و مویه میکردند؛ حسین ... حسین جان. وقتش میشد که از کنار مادربزرگ که دستم را گرفته بود، فرار کنم و بروم جلو بایستم قاطی مردها. تا میرسیدم، شمر کارش را کرده بود و مینشست همان گوشهی تخت و خشت را برمیداشت. چند بار رفته بودم جلو که نگذارم خشت را بزند روی سرش، ولی نمیشد. مردها پرتم میکردند عقب که بروند دستهای ناصر شمر را بگیرند. وقتی میافتادم، گریه نمیکردم. بلند میشدم و خاک روی لباسم را میتکاندم و میرفتم تکههای خشت را برمیداشتم و پرت میکردم طرفشان ..."