درباره كتاب 'اینگرید و گرگ':
اینگرید ۱۱ ساله نامهای به همراه بلیط هواپیما از مادربزرگی که تاکنون نامی از او نشنیده است دریافت میکند. او از اینگرید دعوت کرده است که به بوداپست سفر کند. او در بوداپست میفهمد که یک کنتس است ولی باید برای اثبات آن از هزارتویی بگذرد که گرگی در آن لانه دارد. آیا اینگرید از این آزمون موفق بیرون میآید؟ (برگرفته از وب سایت هدهد، hodhod.com)
داستان با این جملات آغاز میشود:
"روزگاری، دختری بود به اسم اینگرید بالاز. اینگرید، پدرش، ساندور و مادرش کریستینا در محلهای به نام پارک دیل زندگی میکردند. آنها خانهی کوچکی داشتند. فقیر بودند و خیلی با احتیاط پول خرج میکردند. به غیر از چیزهای ضروری چیز دیگری نمیخریدند.
پدر اینگرید، در خانهای در محلهی اعیاننشین روزدیل باغبانی میکرد. صاحب کارش مهندس معماری بود بسیار دمدمی مزاج به نام آقای داوس. او در یک روز چهار کارگرش را اخراج کرد. یکی را به این جرم که نوکزبانی حرف میزد، یکی را برای اینکه زبانش میگرفت، دیگری را به این بهانه که کفشش را خوب برق نینداخته بود و آخری را هم به این علت که دندانهایش پس و پیش و نامرتب بودند. اما خوشبختانه ساندور و آقای مهندس روابط خوبی با هم داشتند و در حضور یکدیگر احساس راحتی میکردند ..."