درباره كتاب 'عروس سیاهپوش (مجموعه نایت ساید - کتاب 12)':
شبی که پایانی ندارد. شهری که در قلب تاریک و خطرناک لندن واقع شده. جایی که در آن هیچگاه خورشید طلوع نکرده و قرار هم نیست که طلوع کند. در نایت ساید همیشه ساعت سه بعد از نیمه شب است.
در این شب بیانتها الههها هیولاها قهرمانها و تبهکارها همه در کنار هم زندگی میکنند. مردان و زنان با گذشتهای تیره و تار و آیندهای مبهم از خیابانهای نایت ساید عبور میکنند.
آنجا میتوانی به دنبال رویاهایت به هر گوشه و کناری سر بزنی و برای بدست آوردن آنها هر کاری بکنی.
این شب تاریک پایانی ندارد. یا بهتر بگویم این بهترین حدسی است که راجع به آن میتوانی بزنی. (برگرفته از مقدمه کتاب)
داستان کتاب با این جملات آغاز میشود:
"همینطور که از میان خیابانهای شلوغ نایت ساید میگذشتم، مردم با دیدنم مودبانه سری تکان میدادند و با احترام با من برخورد میکردند. هنوز به این وضع عادت نداشتم. در این خیابانهای تاریک، جان تیلور، همیشه نامی شناخته شده بود، اسمی که همه را به وحشت میانداخت. با شهرتی که طی این سالها و با کار روی پروندههایی بدست آورده بودم که هیچکس غیر از من آنرا نمیپذیرفت، حسابی معروف شده بودم. همه با شنیدن نامم تا جایی که ممکن بود از من فاصله میگرفتند تا در امنیت باشند. اما حالا عادت نداشتم که مردم با دیدنم لبخند بزنند و مودبانه سرشان را تکان بدهند.
به عمد داشتم از خیابانهای شلوغ میگذشتم، مردم به سرعت از سر راهم کنار میرفتند؛ دستکم هنوز این کار را میکردند. خیابانها مثل همیشه بهنظر میرسیدند. چراغهای نئونی همه جا را روشن کرده بودند. از کوچههای باریک و تاریک گذشتم، جایی که معاملههای خطرناکی در آن انجام میشد."