درباره كتاب 'من':
من کیستم؟ برای چه زندگی میکنم؟ چه کاری ارزش انجام دادن دارد؟ آیا واقعا میتوانم دوستانم یا اعضای خانوادهام را بشناسم؟ آنها چطور، آیا آنها میتوانند واقعیت "من" را بفهمند؟ در جهانی که رخدادهای تصادفی در یک چشم به هم زدن میتوانند زندگیمان را زیر و رو کنند آیا میتوان تصویر ثابتی از "من" داشت؟ هنر زندگی و هدف هر فلسفه شخصی این است که یک "من" معنادار بسازد و به زندگیمان معنا ببخشد. اینکه چطور میتوان این کار را کرد پرسشی است که این کتاب میکوشد به آن پاسخ دهد.
فصل اول کتاب با این جملات آغاز میشود:
"گفتگوهای که دور میز جریان دارد کمکم به نظرم دور و مبهم میآید. هر از گاهی سعی میکنم به حرفهایی که میزنند گوش کنم اما توجهم خیلی طول نمیکشد. احساس خستگی میکنم و حوصلهام سر رفته است. چشمهایم باز است، گوشهایم هنوز حرفها را میشنود اما دارم به کارهایی که فردا میخواهم انجام بدهم فکر میکنم. امکانهای مختلف را بررسی میکنم و بیصدا با خودم حرف میزنم. این تکگویی انگار در سرم میگذرد. تجربه لحظه حال را کاملا از دست ندادهام (واقعا خوابم نبرده) اما ذهنم صحنههای دیگری را روی صحنه جمع مهمانان دور میز انداخته است. چیزهایی را به یاد میآورم، برنامهریزی مکنم، از خیالبافیهایی لذت میبرم که برایم بسیار زندهتر و واقعیتر از چیزی است که در اطرافم میگذرد. اما یک دفعه متوجه میشوم که کسی رو به من کرده و دارد از من چیزی میپرسد. در حالی که نمیتوانم بیتوجهیام را مخفی کنم میگویم: "ببخشید، اینجا نبودم." ..."