ورود / ثبتنام
ورود
ثبتنام
جستجو:
Toggle navigation
خانه
كتاب بزرگسال
فهرستهای جیرهكتاب
قفسههای كتاب
تازهترین كتابها
كتابهای پرستاره
مجلات و نشريات
كتاب كودك
فهرستهای جیرهكتاب
قفسههای كتاب كودك
تازهترین كتابها
كتابهای پرستاره
كتاب نوجوان
فهرستهای جیرهكتاب
قفسههای كتاب نوجوان
تازهترین كتابها
كتابهای پرستاره
چی بخوانیم؟
تماس با ما
برگزیده كتاب بزرگسال
تازهها
پرستارهها
پرفروشها
آیندهدارها
برگزیده كتاب كودك
تازهها
پرستارهها
پرفروشها
آیندهدارها
برگزیده كتاب نوجوان
تازهها
پرستارهها
پرفروشها
آیندهدارها
شناسنامه محصول
تابستان خاموش
(Crome Yellow)
نویسنده:
آلدوس هاکسلی
(Aldous Huxley)
ترجمه:
شیرین تعاونی (خالقی)
ناشر:
علمی و فرهنگی
سال نشر:
1383
(چاپ
2
)
قیمت:
1500
تومان
تعداد صفحات:
215
صفحه
شابك:
964-445-540-1
تعداد كسانی كه تاكنون كتاب را دریافت كردهاند: 8 نفر
امتیاز كتاب:
(4 امتیاز با رای 1 نفر)
امتیاز شما به این كتاب:
شما هنوز به این كتاب امتیاز ندادهاید
درباره كتاب 'تابستان خاموش':
کتاب که بیشتر با نام اصلیاش، "زرد کرومی"، شناخته میشود اولین رمان آلدوس هاکسلی است که در سال 1921 منتشر شده. نویسنده در این داستان گروهی از اشرافزادگان انگلیسی را در خانهای ییلاقی گرد هم میآورد و با ترتیب دادن گفتگو میان شخصیتهای مختلف داستان (کتاب بسیار پرگفتگوست)، نگاههای مختلفی را که در میان افراد طبقهی متمول انگلستان در آن زمان وجود داشته است، تصویر میکند.
در این داستان دنیس استون، شاعر حساس و جوان، به سرای "کروم" در یکی از مناطق اعیاننشین انگلستان وارد میشود. او در این خانه با طیف گستردهای از شخصیتهای عجیب و غریب و البته ثروتمند آشنا میشود که هریک به نوعی روزگار میگذرانند و خود را سرگرم میکنند. او در میان این جمع عاشق دختر جوانی میشود، اما مطابق معمول اینگونه ماجراها در داستان قهرمان جوان ما گره میافتد و ...!
داستان با این جملات آغاز میشود:
"هیچوقت قطار سریعالسیری از این قسمت خاص خط آهن نمیگذشت. تمام قطارها - یعنی همان تکوتوکی که میآمدند - در تمام ایستگاهها توقف داشتند. دنیس اسامی این ایستگاهها را از بر بود: بل، تریتن، سپاوندلاوار، نیپسویچفرتیمپانی، وستبولبی، و بالاخره، کملت-آن-د-واتر. کملت همانجایی بود که همیشه از قطار پیاده میشد و آنرا بخود وامیگذاشت تا با خزیدنی کند و کاهلانه راهش را به اعماق سرسبز انگلستان ادامه دهد - خدا میدانست تا کجا.
اینک نفیرکشان از وستبولبی میگذشتند. شکر خدا که یک ایستگاه بیشتر نمانده بود. دنیس اسبابهایش را از روی برف برداشت و آنها را با نظم و ترتیب در گوشهای روبروی خودش چید. کاری باطل و بیهوده. اما بهرحال نمیشد بیکار نشست. وقتی از این کار فراغت یافت از نو به پشتی صندلی یله داد و پلکهایش را رویهم گذاشت. هوا بیاندازه گرم بود ..."
تاكنون كسی درباره این كتاب نظری ثبت نكرده است!