درباره كتاب 'مردم سلدویلا':
مجموعه داستان دو جلدی "مردم سلدویلا"ی گوتفرید کلر شاعر/نویسندهی قرن نوزدهم سوئیسی، یکی از شاهکارهای او در نثر آلمانی به حساب میآید. در کتاب حاضر چهار داستان از آن مجموعه دو جلدی و همچنین پنج قطعهی کوتاه دیگر از کلر ترجمه و منتشر شده است.
سلدویل یا سلدویلای این داستانها، شهری است خیالی در سوئیس که تمام داستانها در آن یا در حوالی آن روی میدهند. به روایت کلر مردمان این شهر، در روزگار جوانی در اوج نداری، سرزنده و خوشباشاند و به گاه میانسالی و پیری که همهی دار و ندارشان را در سوداگری و خوشباشی از کف مینهند، به دست و پا میافتند تا بلکه کاری برای خود دست و پا کنند و خود را از فلاکت برهانند. این مردم پیوسته در جشن و سرورها و کنشهای سیاسی گوی سبقت را از همگان میربایند، ولی آنگاه که پای زندگی روزمره و کار منظم به میان میآید، قافیه را میبازند و درمیمانند، چنان که گویی استعداد یا جربزهی آن را ندارند. (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
داستان "پانکراتس مغموم" با این جملات آغاز میشود:
"بیوهی مرد سلدویلایی در میدانچهی آرام و پرتی، نزدیک حصار شهر زندگی میکرد. مدتها بود روزگار شوهرش به سر رسیده بود و دیگر زیر خاک لحد منزل داشت. گفتنی است که شوهر این زن از مردان ناخلف دوران خود نبود، بلکه حتی شوق وافری در خود احساس میکرد تا در حد توان، مردی درست و استوار باشد؛ البته رفتار رایج و سبک و سیاق غالب زمانهاش که از عنفوان جوانی توان گریز از آن نداشت، او را نیز در چنگ خود گرفته بود. اما همین که دوران درخششاش به سرآمد و به رسم زمانه، به ناگزیر بایستی از میدان کار و تلاش کناره میگرفت، همه چیز در نظرش چون رویایی بیحاصل آمد یا قمار و فریبی بر سر زندگی. از این رو، ناتوانی گریبانش را گرفت و او نیز به ناگزیر راهی دیار خاموشان شد ..."