درباره كتاب 'چهلم':
داستان در سی و هشتمین روز درگذشت رضا آغاز میشود. پرنیان، همسر رضا، مشغول اسبابکشی است تا واحد "پنتهاوس" واقع در طبقه بیستم یکی از برجهای منطقه نیاوران را ترک کند و به خانهای کوچکتر و جمع و جورتر نقل مکان کند.
او در هنگام جمع کردن اسبابها خاطراتش را از زندگی مشترک مرور میکند.
رضا پزشکی بوده که چند سال پیش به دلیل ارث کلانی که به پرنیان میرسد شغلش را رها میکند و مشغول کار ساخت و ساز میشود. زندگی جمع و جور رضا و پرنیان از آن زمان دچار تغییر میشود و ...
داستان با این جملات آغاز میشود:
"کامیونها حدود ساعت هشت و نیم رسیدند. هشت کارگر، مثل قوم مغول وارد خانه شدند و تندتند وسایل را زیر بغلشان زدند. یک دفعه پنج تا جعبه را میانداختند پشتشان و سریع غیبشان میزد. اصلا بدون توجه به اینکه وسایل داخل جعبهها شکستنی باشد یا نه. فقط مهم بود که کار انجام شود. برای همه مهم بود که فقط هرچه زودتر کار تمام شود. حتی برای خود پرنیان.
پرنیان خودش هم خبر نداشت داخل جعبهها را چه طور چیدهاند. تقریبا همهشان را امیر و علی بستهبندی کرده بودند. یادش افتاد به اسبابکشی قبلیاش از میرداماد به نیاوران که چه قدر با سلیقه و حوصله، وسایل را جدا کرده بودند، داخل روزنامه و پارچه پیچیدند و رضا روی هر جعبه، محتویات و شماره را نوشت. بعد یک ضربدر بزرگ میکشید و مینوشت، "شکستنی" ..."