درباره كتاب 'دختر پنهان':
کاویتا مادری است که به خاطر وحشت از زنده به گور کردن دخترش و نجات جان او، فرزندش را به یتیمخانهای در بمبئی میسپارد. دست سرنوشت دختر را رهسپار سانفرانسیسکو میکند و در خانوادهای با پدری هندی و مادری آمریکایی که هر دو پزشک هستند، بزرگ میشود. چندین سال بعد، یوشا به عنوان خبرنگاری جوان به هند باز میگردد تا گذشته گمشدهاش را پیدا کند ... (برگرفته از توضیحات پشت جلد کتاب)
داستان با این جملات آغاز میشود:
"تکه یادداشت مستعملی را محکم توی دستش گرفته بود، سعی میکرد تا حروف نوشته شده را با علامتهای قرمز رنگ دری که مقابلش ایستاده بود مقایسه کند. چند بار سرش را عقب و جلو برد، مراقب بود تا اشتباهی پیش نیاید. وقتی مطمئن شد، زنگ را فشار داد. صدای تیزی داخل ساختمان طنین انداخت. در همان حال که منتظر بود، کف دستش را کشید روی پلاک برنزی آویخته به در، برجستگی حروف را زیر انگشتهایش حس میکرد. وقتی در یکدفعه باز شد، دستش را عقب کشید و برگه را به زن جوان داخل درگاهی داد. زن نوشته را خواند، نگاهی به او انداخت، بعد یک گام به عقب رفت تا وارد شود ..."