درباره كتاب 'دنیای رامونا':
رامونا امسال به کلاس چهارم میرود. از اون مهمتر اینکه چند وقتی است صاحب یک خواهر کوچولو هم شده بود و بخاطر این مساله خیلی هیجانزده بود. او منتظره که مدرسهها زودتر باز بشوند تا بتونه برای دوستاش از خواهر جدیدش بگه. اما مطابق معمول با شروع مدرسه، دردسرهای رامونا هم شروع میشه. او همچنان توی دردسر میافته و گاهی پیش خودش فکر میکنه شاید بهتر بود اصلا بزرگ نمیشد!
داستان با این جملات آغاز میشود:
"رامونا کوئیمبی نه ساله بود. موهای قهوهای داشت و چشمهای قهوهای، دندان کرمخورده هم نداشت. یک مادر داشت و یک پدر و یک خواهر بزرگتر به اسم بئاتریس، که توی خانه بیزوس صدایش میزند، و - رسیدیم به قسمت هیجانانگیز ماجرا - یک خواهر نوزاد به اسم روبرتا، هم اسم پدرش، رابرت کوئیمبی.
رامونا وقتی به روبرتای خفته نگاه میکرد سراپا حیرت میشد: "ناخنهای کوچولوش را ببین. با آن ابروهای کوچولو. یک آدم کامل، ولی کوچولو."
رامونا بیصبرانه منتظر روز اول مدرسه بود که بتواند خبر تولد خواهر نوزادش را به همه بدهد. بالاخره آن روز رسید. یک روز گرم ماه سپتامبر بود و رامونا، تر و تمیز و مرتب، کیف ناهارش را گرفت دستش و لیلیکنان و ورجه وورجهکنان خرچ خرچ از وسط برگهای خشک روی پیادهرو راه افتاد. هنوز خیلی زود بود، خودش میدانست، ولی رامونا از آن دخترها بود که همیشه زود راه میافتند، چون ممکن بود اتفاقی بیفتد که دلش نمیخواست از دستش بدهد. تا اینجا که کلاس چهارم داشت بهترین سال زندگیاش از آب درمیآمد ..."