درباره كتاب 'دختری با گوشواره مروارید':
گِرت، دختر نوجوان شانزده ساله، به عنوان خدمتکار به خانهی یان ورمر، نقاش معروف قرن هفدهم هلند، میرود تا در انجام کارهای خانه به همسر او کمک کند.
او با دیدن شیوهی کار صاحبخانهاش در حین نقاشی، به کار او علاقمند میشود و ورمر وقتی به استعداد و علاقهی او پی میبرد شروع به آموزش کارش به او میکند. گِرت با فراگیری فوت و فن کار استاد خود، عملا به دستیار او بدل میشود.
داستان با این جملات آغاز میشود:
"مادرم نگفت که میآیند. بعدا اشاره کرد که نمیخواسته عصبی به نظر برسم. تعجب کردم، آخر فکر میکردم مرا بهتر میشناسد. غریبهها معتقد بودند من آدم آرامی هستم. نوزاد که بودم گریه نمیکردم. فقط مادرم متوجه آرواره بههم فشرده و گشادگی چشمان بیش از حد درشتم میشد.
در آشپزخانه مشغول خردکردن سبزیجات بودم که صداها را از جلو در خانه شنیدم - صدای زن، به صافی سطح برنج، و صدای مرد بم و خفه، همانند تخته میزی که رویش مشغول کار بودم. از آن نوع صداهایی بود که بهندرت در خانه ما شنیده میشد. میتوانستم قالیهای گرانبها، کتابهای قیمتی، مروارید و پوست خز را در صدایشان بشنوم ..."