مطلع کتاب با این جملات آغاز میشود:
"از هیچ نوشتن همچی راحت هم نیست.
گاوچرانی این را میگفت وقتی که به قابِ خوابی وارد شدم. بگویینگویی خوشترکیب، سخت گزیدهگو، لمداده، دو پایهی جلویی صندلی تاشو را هوا کرده بود و لبهی کلاهش میسایید به بیرونهی کَهَریِ کافهای پرت. گفتم پرت چونکه حوالیاش بهنظر هیچچیز نبود، جز تلمبهای عهدِبوقی و آخوری زنگاری، آراسته به طوقهای خرمگس که بالاسرِ آخرین دردههای آب راکدش آویز بود. احدی هم آن حوالی نبود، ولی گاوچران هم بهنظر خیالیش نبود؛ فقط کلاه را روی چشمش کشید و حرفش را از سر گرفت ..."